تا حالا این فرصت رو به خودت دادی که بدون هیچ فکر قبلی روی یه کاغذ طرح بزنی؟! حتما آزمایشش کن! البته نه مثل من سر کلاس رفتار سازمانی خانم اخوان! که بعد از مدتی چپ نگاه کردنش و بی توجهی تو، مجبور بشه صدات بزنه جلوی کلاس، مطلبی رو توضیح بدی!
نیاز به هیچ چیز نداره، قلم رو بگیر دستت و سعی کن با کشیدن های خطهای کوتاه بصورت رفت و برگشتی پیش بری. اصلا به این فکر نکن که چیزی می شه یا نه، فقط ناامید نشو و ادامه بده. سعی کن در بین این پزوسه، هر گونه تغییر جهت دفعی ای که دلت می خواد بدی! بعد از کمی پیش رفتن شکلی رو توی کارت می بینی... اگه دلت خواست بعد از اون می تونی شکلی که دیدی رو وضوج بدی![]()
حتما اگه این کارو کردی بهم خبر بده!! حتما هاااااااا، منتظرم!!!!!!
قفسی به جستجوی پرنده ای رفت!
تا به حال شده به چرایی انتخاب های خود فکر کنید؟ و آنقدر ادامه دهید که به یک
چیز کلی واحد دست یابید؟ چیزی شبیه فلسفه زندگی تان… به چیزی که چرایی زندگی تان
بنامید… یا هدف کلی زندگی تان… یا چیزی با این مضمون. این نقطه جایی است که دیگر
نمی شود در مورد چرایی اش سوال کرد. این نقطه جایی است که می گویم "دوست
دارم" اینگونه ببینم؛ "دوست دارم" اینگونه باشم. گویا این تنها
کلمه ایست که ما را از جواب به این چراها بدون هیج دردسری رهایی می دهد.
با این مقدمه، سعی می کنم تا حدی برداشتم از این موضوع را باز کنم.
اگر بخواهیم لینکی با مقدمه آمده بر قرار کنیم، هرچه شخص تعداد دفعات کمتری از
حربه "دوست داشتن" استفاده کند، پیوسته است. البته توضیح کوچکی باید
اضافه شود و آن اینکه گفته فرد در این زمینه زیاد تعیین کننده نیست. عمل اوست که
ملاک است. بدین معنا که ممکن است فرد بدلیل عدم کنکاش در خود، نتواند پاسخ چراهای
مطرح شده را بدهد و به استفاده از "دوست داشتن" پناه برد. در صورتی که
به واقع پیوسته باشد، و خودش به این پیوستگی پی نبرده باشد.
آنتونی رابینز در کتاب خواندنی بسوی کامیابی خود می نویسد: «کلید رسیدن به
نتیجه دلخواه، آن است که امور را طوری به تصور درآوریم که روحیه ما را تقویت سازد
و به ما شهامت برداشتن قدمهایی را بدهد که سرانجام ما را به نتیجه برساند. اگر نتوانیم
روحیه لازم را ایجاد کنیم، یا دست به اقدام نخواهیم زد و یا حداکثر با ضعف و دودلی
قدمهایی سست بر می داریم که نتایجی ناچیز به بار می آورد.» اگر گفته او را بدون
ورود به جزئیات این پروسه بپذیریم، بنابراین ما خواهیم توانست به تلقینات عقلانی،
با دستکاری های عقلانی در نظام ایجاد روحیات در درونمان، روحیه لازم برای انجام یک
کار مشخص را تولید کنیم و آن را انجام دهیم.
در حال فکر کردن در این مورد ام که هرچه در توجیه خواستنی هایمان، کمتر از
"دوست دارم" استفاده کرده باشیم، می توانیم نسبت به پیوسته بودن بیشتر
خود، بیشتر امیدوار باشیم... اینکه بتوانیم در توضیح هر کاری یا هر هدفی که انتخاب
می کنیم و عزم حرکت به سمت آن می کنیم، دلایلی بیاوریم که ما را در نهایت به تعداد
کمتری دوست دارم برساند. و دوست دارم هایی هم خوان و نامتناقض با هم. دوست داشتن
هایی که واقعاً دوست داشتنی به ذات اند...
پ.ن.: این متن نیاز به باز نویسی شدید دارد! صرفا یک پیش نویس است!